حكيم زجاجى

250

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو عمروزراره خبردار شد * بر از گنبد چرخ دوار شد سرافراز يحيى به كاريز بود * جوانى سرافراز خون‌ريز بود ز عمروزراره نبودش خبر * نشسته به خيمه درون نامور همىخواند قرآن به آواز خوش * پديدار شد لشكر كينه‌كش 50 جوانى دلاور درآمد ز راه * به يحيى چنين گفت كاى دين‌پناه برون آى كامد بدانديش تو * كه قربان كنم جان و دل پيش تو بپرسيد يحيى از آن نامدار * كه در كشت راندند از رهگذار به دو گفت آرى كه در كشت‌زار « 1 » * براندند و خوردند با شه امرز ( ؟ ) برآمد از آن كشت‌ها دود و گرد * سرافراز يحيى به جان شكر كرد 55 به دو گفت يحيى كه نصرت مراست * اگر اين سخن‌هاى تو هست راست بپوشيد جوشن سوار دلير * به اسب اندرآمد به كردار شير نبد بيش با نامور صد سوار * بزد بر صف لشكر نامدار به يك حمله رفت آن سپه در گريز * چو ديدند آن زخم شمشير تيز باستاد عمروزراره به جاى * درآمد به دو يحيى آن پاك‌راى 60 ميانش به شمشير دونيم كرد * دل بدسگالان پر از بيم كرد سپاه خراسان هزيمت گرفت * وز آن قوم يحيى غنيمت گرفت ابو نصر سيار شد باخبر * برافروخت از قهر همچون شرر بفرمود رفتن سپاهى هزار * اميرى به پيش اندرون نامدار كه مسلم بن ابرر ( ؟ ) ورا نام بود * اميرى سرافراز و خودكام بود 65 برون رفت يحيى ز حد هراه * سوى بلخ بامى شد از گرد راه كه آن جايگه شيعث ( ؟ ) مير بود * شب و روزش آن راى و تدبير بود بشد سلم ابرر به كردار گرد * بر گرز كانان ( ؟ ) به دو بازخورد به صد مرد با شش هزار آن جوان * همىكرد در خاك و در خون روان فراوان از آن نامداران بكشت * دگرباره شد چرخ ، تند و درشت 70 ز ناگه يكى مرد عيسى به نام * سوارى سرافراز بد خويش‌كام

--> ( 1 ) كشت و زر